تبلیغات
tf-8"> کلاه قرمزی - داستان های ساختگی کلاه قرمزی به قلم نویسنده+مهمان برنامه(داستان شماره ۴)

داستان های ساختگی کلاه قرمزی به قلم نویسنده+مهمان برنامه(داستان شماره ۴)

سلوم خوبین!؟ یعنی تا پام به خونه رسید با سرعت نور اومدم تا داستان رو برای دوست عزیزم نگین جون♥ بزارم
آخه ایشون داره از ما جدا میشه
خب اینم داستان:
داستان شماره ۴، نگین جون
این قسمت: قصه گفتن رافائل برای عروسک ها
عروسک های این قسمت: کلاه قرمزی،پسرعمه زا،فامیل دور،ببعی،جیگر،دختر همسایه،دیبی،بچه
مهمان برنامه: رافائل(یکی از شخصیت های اصلی کارتون لاکپشت های نینجا)


داستان در ادامه....
نکته:لطفا داستان را در ذهن خود مجسم و تصویر سازی کنید تا داستان را بهتر درک کنید.
داستان:
بعد از ۳ پارت نوبت خواب بود.راف می خواست برای عروسک ها قصه تعریف کنه.
راف: خب دیگه بخوابید تا من براتون قصه تعریف کنم.
راف« یکی بود،یکی نبود،غیر از.....
کلاه قرمزی: آقای راف میشه یکی بود یکی نبود رو نگید!!
راف: چرا؟ این یکی بود یکی نبود همیشه اول تمام قصه ها هست!!
کلاه قرمزی:اینطوری یعنی من بودم،پسرعمه نبود دیگه!!
راف که ماسکش رو از پشت محکم میکرد گفت: باشه نمیگم!!
راف: چهارتا لاکپشت بودند که با هم دیگه برادر بودن.این چهارتا لاکپشت جهش یافته بودند و....
فامیل دور: چیشده؟ جهش یافته؟ مگه ما لاکپشت جهش یافته داریم؟:/
راف: پس من چی هستم؟ لاکپشت...
جیگر: تو لاکپشتی؟ تو لاکپشتی؟ تو لاکپشتی؟
راف: بله من یک لاکپشت نینجای جهش یافته هستم.
فامیل دور: چیشده؟ نینجا؟ من؟ لاکپشت؟ جهش یافته؟
ببعی: baaaaaa!! You are a ninja? Is it right? I can't belive!!
راف: yeah!! I'm a ninja. Why you think it's impossible?
ببعی: because i can't belive.i can't belive.i caaan't
بچه: تو نینجا هستی عزیزم؟
راف: آره من یک لاکپشت نینجا هستم.بسه دیگه میخوام قصه بگم.این که تعجب نداره!! خب حالا داستان:
چهارتا لاکپشت بودند که با هم دیگه برادر بودن.این چهارتا لاکپشت جهش یافته بودند و با دشمن اصلی خودشون یعنی شریدر مبارزه میکردن.اون ها همشون نینجا بودن و توسط استادشون اسپلینتر تعلیم میدیدن.اون چهارتا لاکپشت اسم هم داشتن.اسم یکی از اون ها لئوناردو،یکی دوناتلو،یکی مایکل آنجلو و دیگری رافائل!!
دختر همسایه: این که اسم شما هستش! مگه اسم شما رافائل نیست؟
ررف: بله من رافائل هستم و این داستان زندگی منه!!
پسرعمه زا(تند تند): یعنی چه؟ این چه طرزشه؟ داستان زندگیتو واسه ما تعریف...؟:/
راف: خب چه اشکالی داره؟
پسرعمه: کلاه قرمزی هوووووو!
کلاه قرمزی: پسرعمه جان هووووووو!
پسرعمه: زنگ بزن۱۱۰ بیان اینو ببرن بدن دست شتره،شریدره کیه؟!! تا بزنه پوزِشَه بیارَه پایین تا بِفَهمَه که داستان زندگیشو کسی به عنوان قِصَه تعریف نمیکنه!!
آقای مجری: اِع؟ پسرعمه این چه حرکت زشتیه؟!! آقای رافائل مهمان ما هستن.یعنی چی ۱۱۰؟ دوست داشتن داستان زندگیشون رو تعریف کنن،اشکالی نداره!!
پسرعمه: آقای مجری هوووو!! خودتون قصه تعریف....!
آقای مجری: نه من اینجا نشستم فقط نظارت میکنم.بزارید آقای رافائل داستانشون رو تعریف کنن،منم گوش میدم.آقای راف: شرمنده! شروع کنید لطفا.
رافائل: خواهش میکنم بالاخره بچه هستن یه وقتایی احساسی میشن یا یه حرف هایی میزنن و....
جیگر: ما چی گفتیم؟ ما چی گفتیم؟ ما چی گفتیم؟
فامیل دور: خره، بگیر بخواب ما داستان رو گوش بدیم دیگه.اَه!!
جیگر: جیگرررم،جیگررررررم،جیگررررررررررم!!
فامیل دور: باشه باشه!! شما پروانه ای،شما عقابی، من خرم که با تو توی این خونه زندگی میکنم!!:/ آقای مجری من دیگه حرفی ندارم!!
آقای مجری: بسه دیگه بچه ها بزارید داستان آقای راف رو گوش بدیم.
راف: من اصلا خوابیدم.قصه تعریف نمیکنم.شب بخیر
پسرعمه: چه بهتر!!
دیبی: خانم راف! بخواب، برامون قصه تعریف نکن!!
راف: منم میخوام همین کار رو بکنم.در ضمن من آقا هستم نه خانم!!
آقای مجری: اِم،این دیبی هست،باید باهاش برعکس حرف بزنی.
راف: یعنی منظورش این بود که نخواب برامون قصه تعریف کن؟؟!
آقای مجری: بله،دقیقا.
راف: خب دیبی،اِم،اگر شما بچه ها نخوابید من قصه تعریف نمیکنم اگر هم بخوابید قصه تعریف میکنم.درست گفتم؟!!:/
دخترهمسایه: بلههههه،دست و جیغ و هوووووووووووراااااااا
همگی: هوووووووووراااااااا
بعد از اینکه همگی هورا گفتن تموم،پسرعمه هنوز: وووووووووو
بعد گفت: اِع!! کلاه قرمزی چرا تمام میشه به من نمیگی؟
راف:خب حالا من میتونم قصه رو تعریف کنم؟
بچه:بگو عزیزم
ببعی: of course,you can say
پسرعمه: هااااا
فامیل دور: بَرَ
کلاه قرمزی: بله آقای راف
دختر همسایه: بلههههه
دیبی: نه قصه نگو!!
جیگر: دوباره میخواد داستان زندگیشو تعریف کنه؟ دوباره میخواد داستان زندگیشو تعریف کنه؟ دوباره میخواد داستان زندگیشو تعریف کنه؟
دختر همسایه: ای بابا!! جیگر جان! حالا که پسرعمه راضی شد تو داری اذیت میکنی؟
پسرعمه: تو چی میگی بچه؟:/
آقای مجری: بسه دیگه بچه ها! اِع! بزارید قصه رو بگن دیگه.هی وسطش حرف نزنید! جیگر دوست دارن تعریف کنن خب چه اشکالی داره؟
جیگر: من میفهههمم،من میفههههههههمم،من میفهههههههههههمم
آقای مجری: خب تمام شد دیگه
جیگر: ولی کسی داستان زندگیشو به عنوان قصه تعریف میکنه؟کسی داستان زندگیشو به عنوان قصه تعریف میکنه؟ کسی داستان زندگیشو به عنوان قصه تعریف میکنه؟
دیبی: اسبه،نشین گوش نده به حرف های خانم راف
جیگر: من نشستم؟ من نشستم؟ من نشستم؟
ناگهان موبایل راف زنگ میخوره، گوشی رو برمیداره.
راف: سلام لئو،خوبی؟ چیزی شده؟
لئو: سلام راف، خوبم.کجایی تو؟
راف: من خونه ی آقای مجری به عنوان مهمان برنامه کلاه قرمزی هستم.
لئو: واااای نه،سریع از اون خونه بیا بیرون!!
راف: چرا؟ چیزی شده لئو؟
لئو: اگه بمونی اونجا آرن چیزی میشه!!
راف: چطور مگه؟!!
لئو: من یکبار رفتم اونجا واسه هفت پشتم بس بود تو دیگه نرو!! اون عروسکا مخِت رو میخورن!!
راف: آره موافقم.تا حالا هم خیلی عذاب کشیدم.حاضرم جلوی شریدر تیکه تیکه شم ولی با این دیوونه ها حرف نزنم.
لئو: درسته،هرچه زودتر بیا خونه.ما منتظرتیم!! دیگه حرف نزنی باهاشون ها مخصوصا اون با اون خره:/
جیگر که صدای لئو رو شنید: جیگرررم،جیگررررررم،جیگررررررررررم.
راف: آره،آره تو جیگری،تو جیگر منی.باشه لئو تا چند دقیقه ی دیگه خونه هستم.چلئو: سریع بیای ها،خدافظ
راف: باشه،خدافظ
راف گوشی رو قطع میکنه و روبه بچه ها:
من باید برم کار واجب پیش اومده،خدافظ همگی.
فامیل دور:چیشده؟ کجا؟ داستان رو باید تعریف کنی،بعدش میتونی بری.
راف: کارم خیلی واجبه باید برم داستان مهم تره یا کار من؟
جیگر: معلومه داستان ما،معلومه داستان ما،معلومه داستان ما
راف: :/ خدافظ
به محض اینکه اینو گفت،در رفت سریع و همه ی عروسکا دنبالش:/
.
.
.
.
.
.
امیدوارم از داستان این سری خوشتون اومده باشه!! اگه دقت کرده باشین این بیشتر از همه ی داستان ها بود. داستان اول ۴ صفحه و نیم بود.داستان ۲ و۳ پنج صفحه و نیم ولی این داستان ۶ صفحه و نیم
اگر جایی ایراد داشت بگید تا صحیح کنم
تا پست بعدی و سلامی مجدد خدانگهدار




موضوع: داستان های ساختگی کلاه قرمزی(ساخت خودم)+ مهمان برنامه،
برچسب ها: داستان های ساختگی کلاه قرمزی، داستان، بهترین سایت کلاه قرمزی،

[ پنجشنبه 12 شهریور 1394 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ Mobina ]

[ نظرات() ]