تبلیغات
tf-8"> کلاه قرمزی - داستان های ساختگی کلاه قرمزی به قلم نویسنده+مهمان برنامه(داستان شماره ۶)

داستان های ساختگی کلاه قرمزی به قلم نویسنده+مهمان برنامه(داستان شماره ۶)

سلام بچه ها چه خبرا؟قرار شد جمله ی خوبید رو بکار نبرم
خب داستان شماره ۶ قرار گرفت از بهار جون هم بابت تاخیر معذرت میخوام امیدوارم خوشتون بیاد
داستان شماره ۶،بهار جون
این قسمت:والیبال
عروسک های این قسمت:ببعی،کلاه قرمزی،جیگر،پسرعمه زا،فامیل دور،دختر همسایه
مهمان برنامه:محمد موسوی(والیبالیست)


داستان در ادامه...
نکته:لطفا داستان رو را در ذهن خود مجسم و تصویرسازی کنید تا داستان را بهتر درک کنید.
داستان:
محمد موسوی روی مبل تک نفره در حال(نشیمن)نشسته و مشغول خوردن پفک چی توز موتوری هست.عروسک ها مانند بز به محمد موسوی که داره پفک (اونم تند تند) میخوره،زل زده بودن.
آقای مجری از راه میرسه.
آقای مجری:سلام آقای موسوی خوبید؟خوش آمدید
محمد موسوی بلند میشه و با دهن پر از پفک(که اصن معلوم نیس چی گفت)میگه:
سلام آقای مجری بله من خوبم شما خوبید؟
آقای مجری:بله؟نفهمیدم چی گفتید!!یک بار دیگه میگید؟
محمد موسوی با دستمال کاغذی دور دهنش رو پاک میکنه و میگه:شرمنده،عرض کردم سلام من خوبم شما خوبید؟
آقای مجری:آها،بله،مرسی،ممنون!لطفا بفرمایید بشینید!!
من برم چایی بیارم برمیگردم!
موسوی:باشه ممنونم
و.......آقای مجری میره.......
فامیل دور:سلام علیکم!!سال نوتون مبارک!!صد سال به این سال ها!!هرروزتان نوروز!!نوروزتان پیروز!!
دیده شده که تیم شما در بازی با مصر 0_3بردید!! آیا این درسته؟
موسوی:بله که درسته
فامیل دور: و.... دیده شده که در جدول رده بندی اول شدید!!آیا این هم درسته؟
محمد:خیر،این درست نیست!!ما با ۱۲ امتیاز از ۴ برد و ۷ شکست در رده ی ۸ جدول قرار گرفتیم...
فامیل:چیشده؟:/
ببعی:محمد!محمد!بیا!بیا!
سید میاد جلو،پیش ببعی.
ببعی:مگه نه ما اول شدیم تو مسابقات؟
محمد موسوی:نه عزیژزم ما توی مسابقات هشتم شدیم.
ببعی این شکلی شد :(
کلاه قرمزی:آقای محمد موسوی چرا شما هشتم شدید؟
موسوی:خب چون اونا خیلی بیشتر تمرین کردن.ماهم زیاد تمرین کردیم ولی خب دیگه اونا بردن!
پسرعمه زا:آقای موسوی
موسوی:بله؟
پسرعمه:میشه الان باهم یک بازی بکنیم؟
موسوی:چه بازی؟
پسرعمه:مثلا والیبال
موسوی:باشه من حاضرم....کیا میاین والیبال؟
همگی:من!من!من!من!
موسوی:پس بریم تو حیاط بازی کنیم؟
همگی:بله....بله.....بله....
موسوی:خب توپ دارید؟
پسرعمه:یه توپ داریم تو انباری،بی بی ۳۲ سال پیش عیدی به آقای مجری....
جیگر:برم بیارمش؟!برم بیارمش؟!برم بیارمش؟!
موسوی:نه جیگر صبر کن!اون توپ دیگه کهنه شده و باد نداره مثل اول!
کلاه قرمزی:خب آقای موسوی ما که دیگه توپ نداریم!!
موسوی:خب من میرم یک توپ بخرم.
دخترهمسایه:آقای موسوی مگه شما آدرس دارید که کجا توپ والیبال میفروشن تو محله ی ما؟
موسوی:نه!میشه آدرس یک فروشگاه لوازم ورزشی رو که نزدیک باشه بدید؟
دختر همسایه:بله!!همین کوچه رو ۵۰ متر برید پایین تر،بپیچید دست راست،نبش خیابون یک لوازم ورزشی هست!!
پسرعمه:تو چی میگی بچه؟اصن آدرس این نیس:/ آقای موسوی،این کوچه رو میرید پایین به اولین سه راهی که خوردید،میرید دست چپ،میبینید اع؟!!!یک بن بسته...برمیگردی و.....
ببعی:اصن آدرس این نیس؟(it's not right)
every body listen and repeat:not right
همگی:not right
ببعی:not right
همگی:not right
ببعی:baaa
همگی:بعععععع
فامیل:بَرَّ بابا سیرداغ پسرم! آقای موسوی منو ببینید از این در که بیرون برید میپیچید دست چپ و میرید....آنقدر میرید......که دیگه نمیرید:/
چند لحظه بعد......چیشده؟:/
موسوی:ای بابا!اصن خودم یه فروشگاه لوازم ورزشی پیدا میکنم!من رفتم.خدافظ!!
جیگر:کجااا؟کجااااااا؟کجاااااااااااااااا؟
موسوی:میرم فروشگاه تا توپ بخرم دیگه!!
جیگر:آها....باشه.....باشه.....خدافظ.......خدافظ
موسوی:خدافظ،زود بر میگردم!
بعد از ۱۵ دقیقه صدای در بلند میشه.
در:تق!تق!تق!تق!
فامیل:بَرَ؟
موسوی:من هستم،محمد موسوی.
فامیل:کلمه ی رمز؟
موسوی:رمز؟......شما که رمز نداده بودید!!
فامیل:پس شرمنده،نمیتونید وارد بشید!!
موسوی:آخه رمز نگفتید به من!!!
فامیل:کلمه ی رمز درست بود.میتونید وارد بشید!!!
و.......
در رو باز میکنه!!
موسوی این شکلی شد:

کلاه قرمزی:آقای موسوی توپ خریدید؟
موسوی:بله خریدم،بیاین تور بزنیم و بازی کنیم.
بچه ها کمک کردن و تور و زدن.حالا همه چی آماده بود؛فقط باید گروه بندی میشدن!!
موسوی:خب اینم از تور.....حالا بیاین گروه بندی کنیم!!بزار بشمارم ببینم چند نفریم!!
۷،۶،۵،۴،۳،۲،۱ ......امممم!! یکی نباید بازی کنه یا اینکه میتونه داور بشه. کی میخواد داور بشه؟ ببعی تو داور میشی؟
ببعی:of course,i like to be a referee
موسوی:خب پس ببعی داور میشه!جیگر و فامیل و من توی یک گروه.کلاه قرمزی،پسرعمه و دختر همسایه هم تو یک گروه.
پسرعمه زا:،عاقا یعنی چه؟این دخترو انداختی تو گروه ما؟این خب اصن بازی بلده؟
دختر همسایه:بله که بلدم تازشم بهتر تو بلدم،والیفال بازی کنم!!
پسرعمه:تو حتی بلد نیستی اسمش رو بگی!اون وقت میخوای بازی...؟
ببعی:i am responsible for the game and i can deport you from the game.enough! Are you understand?
پسرعمه:باشه،باشه،عاقا!! بیاین شروع کنیم.
پسرعمه،کلاه قرمزی و دختر همسایه توی یک گروه بودن و محمد موسوی،فامیل و جیگر هم توی یک گروه.بازی شروع شد.
ببعی:The game is start.......wait.......wait
محمد اسم گروه ها چی باشه؟
موسوی:اسم گروه ما عقاب و اسم گروه کلاه قرمزی شاهین.خوبه؟
همگی:بله
موسوی:خب پس بازی شروع میشه
ببعی:yeah,it's exactly
و......
بازی شروع شد.....(الان من گزارش بازی رو میکنم)
محمد موسوی پشت خط وایساده و نفس را در سینه حبس میکنه!همه استرس دارن که ناگهان سرویس بر زمین تیم شاهین میخوابه...
ببعی سوت میزنه و میگه:enough.Hawk0_eagle1
و دوباره سوت میزنه تا...........اینکه بازی ۲۴_۱ به نفع تیم شاهین میشه.
سرویس آخر مونده.نفس ها در سینه حبسه و.....آخرین سرویس هم بر زمین تیم عقاب میخوابه و شاهین برنده میشه!!
دختر همسایه:دست و جیغ و هوووووووراااااا!!!!!!
فامیل دور:هوووووووووورااااااااا!!!
محمد موسوی:فامیل ما باختیم.داری خوشحالی میکنی؟:/
فامیل:مگه ۲۵_۱ نشدیم؟
محمد موسوی:بله که شدیم!
فامیل:خب ۲۵ بیشتره یا ۱؟
محمد موسوی:معلومه ۲۵!!!
فامیل:من دیگه حرفی ندارم:/
.
.
.
.
.
.
دوستان امیدوارم از این داستان هم راضی بوده باشید!! از بهار جان هم معذرت میخوام چون یکم دیر داستان قرار گرفت!!
در ضمن من دارم میرم دیگه یعنی فقط پنجشنبه و جمعه ها اونم شااااااید و اگر مامانم اجازه بده میتونم بیام نت و به جز تحقیق مدرسه حق اومدن به نت ندارم
تو این مدت به امون خدا نرید میگم هستم نه اینکه نیستم ولی خیلی کمتررررررر
همین دیه خدافظ همگی!!





موضوع: داستان های ساختگی کلاه قرمزی(ساخت خودم)+ مهمان برنامه،
برچسب ها: داستان های ساختگی کلاه قرمزی، داستان، بهترین سایت کلاه قرمزی،

[ جمعه 3 مهر 1394 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ Mobina ]

[ نظرات() ]